مـشـــــکات
محـــفل نــــور و رحـــمــت - قـــــــرآن و عــــتـرت
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 تیر 1391 توسط گـدای کـوی عتـرت | نظرات ()
مؤذنی اذان می‌گفت و مردم به تعجیل و شتاب ، روی به مسجد می‌نهادند و برای صف نماز جماعت از هم سبقت می‌گرفتند. ظریفی حاضر بود گفت: واللّه اگر مؤذن به جای حَیّ عَلی الصلاة، حَیّ علی الزکات می‌گفت، مردم در فرار از مسجد بر همدیگر سبقت می‌گرفتند!!!


طبقه بندی: لطــیفه هــای مـــذهبــی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 تیر 1391 توسط گـدای کـوی عتـرت | نظرات ()
شخصی اعرابی به مسجد رفت و در نماز جماعت شرکت کرد. امام جماعت سوره بقره را خواند. اعرابی بر اثر ایستان زیاد، بسیار خسته شد. بدین جهت نمازش را رها کرد و رفت. بعد از چند روز، در مسجدی به نماز جماعت اقتدا کرد. امام قرائت سوره فیل را شروع کرد، اعرابی فورا نمازش را شکست و پا به فرار گذاشت. گفتند:چرا چنین می کنی؟ گفت:آن امام سوره بقره را خواند،ما از پا افتادیم؛ وای به حال ما که این امام می خواهد سوره فیل را بخواند.

 درخت گِردکان با این بزرگی     درخت خربزه الله اکبر



طبقه بندی: لطــیفه هــای مـــذهبــی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 تیر 1391 توسط گـدای کـوی عتـرت | نظرات ()
چند نفر مشغول به نماز خواندن بودن ؛ یكی از آنها در بین نماز حرف زد.دومی گفت: (حرف نزن نمازت باطل می شود) سومی گفت: (تو كه خودت حرف زدی) چهارمی گفت:(خوش به حال خودم كه اصلا حرف نزدم)!!!


طبقه بندی: لطــیفه هــای مـــذهبــی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 تیر 1391 توسط گـدای کـوی عتـرت | نظرات ()
در زمان هارون الرّشید شخصی ادعای خدایی كرد .او را نزد خلیفه آوردند.خلیفه برای اینكه او را بترساند گفت: (چند روز قبل شخصی را كه ادعای پیغمبری می كرد ،او را كشتیم .)
گفت :كار خوبی كردید، چون ما اورا نفرستاده بودیم!



طبقه بندی: لطــیفه هــای مـــذهبــی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 تیر 1391 توسط گـدای کـوی عتـرت | نظرات ()
به مردی گفتند :نام پیامبرانی را كه در قرآن آمده بگو؛گفت:(موسی،عیسی،یحیی،...فرعون)گفتند فرعون كه پیامبر نبود،گفت :او ادعای خدائی داشت؛شما به عنوان پیامبر هم قبولش ندارید؟!



طبقه بندی: لطــیفه هــای مـــذهبــی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 تیر 1391 توسط گـدای کـوی عتـرت | نظرات ()
در عهد حضرت عیسی (ع) شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست؟ گفت: مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: ای بی شرم! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟!


طبقه بندی: لطــیفه هــای مـــذهبــی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 تیر 1391 توسط گـدای کـوی عتـرت | نظرات ()

نشسته بودند دور هم خرما می خوردند.
هسته خرماهایش را یواشکی می گذاشت جلوی علی(ع).
بعد از مدتی گفت: «پرخور کسی است که هسته خرمای بیشتری جلویش باشد.»
همه نگاه کردند. جلوی علی(ع) از همه بیشتر بود.
علی(ع) گفت: «ولی من فکر می کنم پرخور کسی است که خرماهایش را با هسته خورده.»

همه نگاه کردند. جلوی پیامبر(ص) هسته خرمایی نبود.

(منبع : کتاب الخزائن، ملا احمد نراقی)




طبقه بندی: لطــیفه هــای مـــذهبــی، 
این قالب توسط بلاگ اسکین طراحی و توسط شیعه تولز ویرایش شده است برای دریافت کد کلیک کنید
بلاگ اسکین                                   شیعه تولــز